تبليغاتX
رقیــــــــــــــــــــب

هنوز باران داشت می بارید انگاری حالا حالاها نمیخواست بند بیاد

بهش گفته بودم که باران بند بیاد حرکت میکنم و الان یه ساعتی گذشته و هنوز من در انتظار ...

***

چند روزی است ندیده امت ولی انگاری ماهها می گذرد شوق دیدار تو باز مرا به وجد اورده است کیفم را بر میدارم و از خانه بیرون میروم چند قدمی که میروم وسواس همیشگی سراغم می آید دوباره بر میگردم تا در خانه را چک کنم و وقتی مطمئن شدم که در را بسته ام حرکت میکنم تا ایستگاه اتوبوس فقط 3 دقیقه راه است

***

پرده ها را کنار میزنم باران هنوز می بارد حتی شدیدتر از قبل. به ساعت نگاه می کنم زمان همچنان در حرکت است حتی انگار دارد فرار میکند

اتاق سرد شده و من دستی به شوفاژها میزنم نه خاموش اند خوب معلومه این موقع سال باید هم خاموش باشند

***

سوار اتوبوس که میشوم در صندلی های جلو می نشینم تا بیشتر بتوانم نگاهت کنم

اتوبوس در ایستگاه دوم می ایستد و تو سوار میشوی نفس هایت بالا نمیاند انگاری دیر رسیده ای شاید دویده ای

به صندلی ها نگاه میکنی جای خالی نمی بینی میدانم تو همیشه تنها می نشینی صندلی روبروی مرا انتخاب میکنی و با اکراه می نشینی هنوز مرددی و دنبال جای مناسبی هستی

***

صدای زنگ در هراسانم میکند

مهمان ناخوانده !!!

کسی قرار نبود پیشم بیاید

برای باز کردن در دو دلم حتی نمیخواهم از جام تکان بخورم منتظر میشوم دوباره زنگ میزنند و من منتظرم شاید منصرف شد و رفت . ولی انگاری قصد رفتن ندارد

***

اتوبوس خیایبان ها را با سرعت پشت سر میگذارد و من دعا میکنم دیرتر به مقصد برسیم ولی انگار سرعت اتوبوس از همیشه بیشتر است

نگاهم را از تو بر نمیدارم تا مبادا یک لحظه تو را از دست بدهم

مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود

چشمان ابی و زیبایت را به پنجره دوخته ای و من همچنان خیره به تو

همینکه رو بر میگردانی من هم به جای دیگری خیره میشوم یک نفر داشت مرا می پایید انگار میدانست که من غرق تماشای تو هستم

پوزخندی میزند و به روبروش نگاه میکند

***

به طرف در میروم و هر چه از سوراخ در نگاه میکنم کسی را نمیبینم صدای زنگ موبایلم تنم را لرزاند با عجله در را باز میکنم کسی پشت در نیست به طرف موبایل می دوم کسی پشت خط نیست

بر میگردم تا در خانه را ببندم چهره زیبای تو در قاب در پیداست

***

اتوبوس به مرکز شهر میرسد ولی من قصد ندارم پیاده شوم شاید تو تعجب کرده ای

5 دقیقه که ایستاد دوباره حرکت کرد

و من هنوز به تو خیره شده ام بیخیال نگاه دیگرانم

گاهی به ساعت نگاه میکنی و گاه به پنجره ماشین و گاه ...

نگاه من اما فقط دنبال توست

ایستگاه بعدی راننده هم آیینه مرا نگاه میکند انگار او هم تعجب کرده است

جلوی دانشگاه که میرسد با اکراه پیاده میشوم اما تو هنوز نشسته ای

***

مگه صدای زنگ را نشنیدی ؟!

چرا دیر ؟

من چند بار زنگ زدم ؟

و من مبهوت و پریشان فقط نگاهت میکنم

تعارف نمیکنی ؟!

و من فقط راه را باز میکنم تو در را پشت سرت می بندی

عجب بارانی است ؟

یه ریز داره می باره

دیدم تو پیدات نیست گفتم خودم پیشت بیایم

و من هنوز به تو نگاه میکنم

چیه چرا اینجوری نگام میکنی

خیس شده ام ؟!

خوب دیگه ...

ببینم حوله کجاست ؟

حوله را از جا لباسی بیرون میکشم و بهش میدم

نمیخوای چیزی بگی ؟

نکنه از اینکه اومدم پیشت ناراحتی ؟

***

وارد ساختمان دانشگاه که میشوم دلم میگیرد

سالهای زیادی را اینجا گذراندم البته برای من زیاد بود سه سال و اندی

سالن دور و دراز طبقه اول را رد میکنم و از پله ها بالا میروم

زن میان سالی روبرویم می آید و نیشخندی میزند من رد میشوم با اسم صدایم میکند بر میگردم

ببخشد شما ... نیستید ؟

لطفا همراه من بیایید

یک ریز صحبت میکند از همه چیز برایم میگوید

به انتهای سالن که میرسیم می گوید اینجاست

وارد اتاق بزگی مملو از کامپیوتر میشویم

اتاق درس شماست تا نیم ساعت دیگه بچه ها میرسند

خودتان که همه جا را بلدید ؟!

دفتر تشریف میارید یا سفارش بدم برایتان قهوه اینجا بیارند

تشکر میکنم و ترجیع میدهم خودم برم قهوه بخورم

***

شماره موبالیتو گم کرده بودم به یکی از بچه ها زنگ زدم و شمارهتو گرفتم.

داشتم منصرف میشدم میخواستم برم

وقتی صدای باز شدن در اومد برگشتم

خوب شد دوباره درو نبستی وگرنه دیونه میشدم

موهای خیسش آشفته و زیباتر شده اند

قهوه میخوری یا چای ؟

فعلا هیچی بیا بذار یه کم سرحال بیام

قدم زدن در این باران هم لذتی داره

می خندی

ولی خوب نه اینجوری

بد جوری خیس شدم

***

به کلاس که برگشتم انگار داخل کلاس دعواست چقدر سرو صدا

با ورودم کسی به من اهمیت نمیدهد

انگار کسی حتی باورش هم نمیشود که من قرار است به آنها درس بدهم

سلام میکنم و یکی دو نفر جواب می دهند و به بحث و مشاجره ادامه میدهند روی صندلی که نشستم سکوتی غیر عادی و عجیب کلاس را در بر گرفت برای یک لحظه انگار کسی داخل کلاس نباشد همه به من خیره میشوند

لبخندی میزنم و نگاهشان میکنم

روی تخته سیاه اسم خودم را مینویسم

می گویم قرار است این دو ماه با من درس داشته باشید

نمیدانم چه چیز غیر عادی روی داده نگاهها همه خیره به من و همه در سکوت .

از ردیف اول می خواهم خودشان را معرفی کنند و به ترتیب بقیه هم ادامه دهند

هر کدام که صحبت میکند من بهش خیره میشوم

ردیف اول .ردیف دوم ردیف سوم

***

میدونی اینروزا دیگه اینجا فصلها هم قاطی شده اند

حتی نمیشه به پیش بینی های هوا شناسی هم اعتماد کرد با این هوای بارانی مگه میشه فردا انتظار گرمای 20 درجه را کرد ؟

آخه دیشب هواشناسی اعلام کرد

روبروی تو مینشینم و باز نگاهت میکنم

می خندی

هنوز دست بر نمیداری ؟

میگ.یم از دیدنت شوکه شده ام بذار به حالت عادی برگردم بعد .

و تو دوباره می خندی

گفتم داخل اتاق لباس هست تا سرما نخورده ای بلند شو لباساتو عوض کن

پیشنهاد خوبیه منم بدم نمیاد

اینجوری که اصلا راحت نیستم

به طرف اتاق می روی و من به خوش شناسی خودم تبریک میگویم

***

صدا و تن غریب صدایت مرا برای یک لحظه از خود بیخود کرد داشتم از تعجب شاخ در می آوردم شاید تو هم همینطور

برایم باور نکردنی بود

تو در این کلاس و ...

یعنی قرار است دو ماهی تو شاگرد کلاس من باشی ؟

دیگر چیزی نمیشنیدم نیمدونم چطور گذشت چند نفر بودند کی خودش را معرفی کرد ؟؟؟

به صفحه مانیتور خیره میشوم دوست داشتم دوباره خودت را معرفی میکردی دوست داشتم تا آخر کلاس فقط تو صحبت میکردی .

با هر زحمتی که بود خودم را کنترل کردم و برنامه درس این دوماهه را که از قبل اماده کرده بودم بین بچه ها تقسیم کردم

داشتم به این فکر میکردم چرا همراه من در ایستگاه پیاده نشدی ؟ یعنی داشتی از من فرار می کردی ؟

***

زمان با تو بودن برایم شیرین و فراموش نشدنی است

یک به یک جزوهها را مرور میکنیم

حتی چیزی که لازم نیست را هم دوست دارم به تو یاد بدهم

میگویی عجب دورانی داشتیم از کجا تا به کجا ؟

ببین چگونه به هم رسیدیم ؟

کی اصلا فکرشو میکرد یه روزی تو معلم کلاسی بشی که قراره من شاگرد اون کلاس باشم

همیشه وقتی یاد اولین روز می افتم بدنم میلرزه

انروز از خوشحالی داشتم سکته میکردم باورم نمیشد

.. و این چیزی بود که برای من هم غیر قابل باور کردن بود

همیشه فکر میکردم تو در رشته های بالتری درس میخونی شاید هم مثل من دنبال شغل و کار و ...

***

بعد از کلاس به ایستگاه میروم و دوباره منتظر اتوبس میشوم چند لحظه بعد تو هم می آیی ولی اینبار می خندی و سلام میکنی .

فکر میکنم با هم هم مسیر باشیم

می گویم من البته داخل شهر باید پیاده شم

ولی از این گفته خودم پشیمون شدم

داخل اتوبوس کنار من می نشینی با اینکه صندلی خالی هم بود

می تونم یه سوال بپرسم؟

جونم

و این جوابی نیست که فقط به تو گفته باشم این تکه کلام من بود ولی تو می خندی

چند ساله اینجایی ؟

5 سال

منم 3 سال و خورده ایه

چند مدته در این محله می نشینی 3 سال

پس تقریبا 3 سالیه با هم همیسایه ایم

اتوبوس به مرکز شهر میرسد و من از تو جدا میشوم وقتی با تو دست میدهم تا خداحافظی کنم تو دستانم را محکم می فشاری و این برای من شیرین است

***

امروز هوا آفتابی است

واقعا هم زیباست دیشب که باران تا دیر وقت می بارید

کنار پنجره می روم و آنرا باز می کنم

سلام صبح به خیر

هوای زیبا و قشنگیه

چیه تو هم بیدار شدی ؟

خیلی وقته بیدارم منتظر تو بودم

بطرفت می آیم و پیشانی ات را می بوسم

تام واقعا ازت متشکرم

منم متشکرم

 

+ نوشته شده توسط « rivalry » در Mon 4 Jun 2007 و ساعت 19:3 |
 

هر روز به یک خاطره فراموش شده می مانم

هر روز به یک قصه نگفته

هر روز به یک رمان شاید

به یک دفتر خط خطی پر از قلم خوردگی می مانم

دیروز به امید امروزم گذشت و فردا نیامده چشم انتظار عبثی می مانم

***

چه سکوت دلتنگی چه اندازه ملال انگیز و دلزده !!! انگار اینجا طاعون آمده شاید هم بدتر .

دوستان وبلاگ نویس یکی یکی دارن میرن هر کدام هم بهانه ای برای ننوشتنشان دارند اما بزرگترین بهانه تنبلی است که هیچ کس آنرا تقبل نمیکند بی چاره این تنبلی چه غریب است. با همه هست اما کسی تحویلش نمیگیره.

نمیدانم چرا هر اتفاقی که می افته باید شانه اش را در سر این وبلاگ بیچاره بشکنیم سنگ صبور و همدم همیشگی امان است اما تا از جایی یا کسی یا چیزی بدی یا بی وفایی یا بد عهدی می بینیم اولین کارمان این است که وبلاگ را ببندیم رو درش هم بنویسیم که بخاطر نامردیها و بی وفاییها و ناملایماتها ( یم ) دیگر نمینویسم

بعضی ها در این وسط چقدر بیچاره و بی اهمیت اند که این آقایان حساب آنها را هم قاطی بقیه می کنند خوانندگان این وبلاگها چه گناهی کرده اند ؟!! تا به وبلاگی عادت می کنند فردا می ببینند درش را تخته کرده اند.

راستی دوستانی که از این به بعد به این جمع می پیوندند و وبلاگ جدید راه اندازی میکنند لطفا در اولین پست مشخص کند کی چرا و به چه علت وبلاگش را می بندد که زیاد بهش دلخوش نکنیم.

زین قصه چون بگذرم این بار ....

 

+ نوشته شده توسط « rivalry » در Tue 6 Mar 2007 و ساعت 5:1 |

 

به من چه سرخی میخک تو مهتاب؟
به من چه رقص نیلوفر روی آب؟
قفس بارون کابوس کبوتر!
به من چه کوچه باغ شعر سهراب؟

واقعا به من چه ؟؟؟

این چند روز متاسفانه شاهد کارهای عجیب و غریب و در واقع اتفاقات عجیبی بوده ایم ولی ماجرا از کجا شروع شد و چرا به اینجا کشیده شد ؟

بعد از آنکه شاهرخ رئیسی از سازمان یا نشریه چراغ کناره گیری کرد ( استعفا داد یا اخراج شد ) و سپس متن استعفایش را برای دوستاش ایمیل کرد . نامه ای که آرشام در وبلاگش منعکس کرد و بعد از آن از طرف شاهرخ رئیسی دوباره در وبلاگی به این اختلافات بیشتر دامن زد و بدتر از همه آنکه برای همین پست شاهرخ کامنتهایی نوشته شد که همه میدانیم بیشتر آنها را در واقع یک نفر نوشته و بد بختانه با یک نوع نگارش و یک نوع رویه هم آنها را نوشته است که هر فرد عاقلی فورا متوجه میشود که کار یک نفر است من نمیخواهم و هیچ وقت هم چنین جسارتی نمیکنم که آنها را به خود شاهرخ نسبت دهم اما در واقع همین کامنتها به این اختلافات بیشتر دامن زد .

متاسفانه این چند مدت بحث بر سر این است که چرا فلانی با این اسم می نویسد و فلانی با آن یکی اسم . خوب این جای تعجب نیست و لزومی هم نیست بخواهیم در این مورد توضیحی از کسی بخواهیم  . ولی نمیدانم بعضی ها چه دلیلی دارد که این همه اصرار دارند ؟

از اختلافات بین آرشام عزیز و شاهرخ گرامی که بگذریم نوبت به آرشین میرسد . آرشین پیش از این نقدی در خصوص چراغ نوشت و بعد از آن با گردش ۱۸۰ درجه ای به حامیان سر سخت آن تبدیل شد که نتنها جای تاسف نیست بلکه جای خوشحالی است اما تعجب آور اینکه ایشان اسم وبلاگ را و نوشته هایش را نقد گذاشته است و در حالیکه چیزی در خصوص نقد کردن در آن دیده نمیشود جز توهین و هتک حرمت و بی احترامی به ارشام و شاهرخ و طرفداران آنها .و نتنها قدم مثبتی هم در این راه برنداشت بلکه بزرگترین لطمه را هم به ما زد و در واقع همه را با نوشته هایش دلسرد و و بنوعی دچار شک و تردید کرد.

سپس در یکی از وبلاگها هم شخصی بنام کاترینا شروع به افشاگری ( البته بقول خودشان )کردند و باعث تعجب همگان شد .اقدام این شخص بنظر من نتنها افشاگری نبود بلکه تبلیغی برای دوستانی بود که در سایت manjam عضو بودند و دارای پروفایل هستند.

اما جای سوال این است که این دوستان چرا باید با چنین جسارتی عکس و مشخصات خود را در چنین جایی که در دید همگان است قرار دهند و یا چرا باید به هر کسی اعتماد کنند و فورا مشخصات و شماره تلفن خود را در اختیار همگان قرار دهند ؟! آیا این دوستان جواب در خوری برای بقیه دارند ؟

شاید واقعا نتوان صد در صد با عکس و یا این مشخصات کسی را نشناخت ولی مطمئنا در صدی هم باید برای آن گذاشت و امکان هم دارد بتوان به این ترتیب آنها را پیدا کرد .

جای تاسف است و واقعا حتی جای بسی تعجب که چرا این اتفاقات در این مدت روی داد و مقصر باید چه کسی باشد و اینک ما ( البته عده ای شاید ) دیگر چه امیدی به این دوستان عزیزمان داشته باشیم ؟

 روی سخن بار دیگر به آرشام عزیزم و شاهرخ گرامی :

دوستان عزیزم ؛ شما که خود را نماینده یک قشر و عده بسیاری از اقلیت جنسی ایرانی میدانید آیا بنظرتان با این کارها و این جبهه گیریهایتان بر علیه همدیگر میتوانید دیگر امیدی برای ما باشید ؟ بنظر شما دیگر میتوانیم واقعا به شما امیدوار باشیم ؟ آیا دیگر این امکان وجود دارد که بتوانیم به شما اطمینان داشته باشیم ؟ چرا اختلافاتی که میتوانستید در بین خود حل و فصل کنید اینگونه در دید عموم گذاشتید آیا بنظرتان کمکی به طرفین شد ؟

دوست عزیز شاهرخ جان شما که خود را بزرگوارتر از این حرفا میدانستید و میدانید چرا شما بعد از اینکه آرشام چنین کرد تو هم اقدامی ناشایست تر از او انجام دادید ؟ شما که میتوانستید ثابت کنید عاقلتر و فهمیده تر از آن هستید ؟ حداقل اقداماتت را بجای اینکه در دید عموم بگذارید مثل متن استعفایت فقط برای دوستانت میفرستادید چرا باید اینک دیگران هم ما را مسخره کنند ؟ تو میگویی ما از دیگران جدا نیستیم این ما هستیم که این ادعا را داریم ولی دیگران هنوز ما را قبول ندارند تو میتوانی هنوز هم به نمایندگی این اقلیت حرف بزنی ولی نمیتوانی به نمایندگی همه مردم چیزی بگویی .

آرشام عزیز تو نیز اینک سکوت کرده ای همان بهتر . کاش از اول هم سکوت میکردی . ولی تو اکنون چه جوابی داری ؟ آیا بنظر خودت کار درستی انجام دادید ؟ میدانم میگویی آری . و میدانم برای این آری گفتن هم دلیل منطقی دارید ولی بنظر خودت میتوانی همه آن افرادی که با تو و سازمان ارتباط دارند و یا اصلا ارتباط ندارند اما مشترک چراغند و یا مشترک نیستند و فقط خواننده آن هستند را قانع کنید ؟

اینک اتفاقی است که افتاده و آب رفته را هم نمیتوان بر گرداند اما حداقل میتوان جلوی آنرا گرفت تا بیشتر نرود لطفا بیش از این ما را دلسرد نکنید .

هرچه به خود میگویم که به من چه ؟! اما نمیتوان قلبا راضی شد و فقط سکوت کرد و نظاره گر بود  . کاش هرچه زودتر همه این مسایل ختم به خیر میشد . لطفا کاری نکنید که ما روی اسم آرشام و شاهرخ خطی قرمز بکشیم هنوز این دو برای ما محترمند هنوز ما به آنها امیدواریم پس لطفا هرچه زودتر کاری کنید که اتفاق بدتری فقط و فقط بخاطر شما برای دیگران روی ندهد . لطفا کاری کنید .

 

+ نوشته شده توسط « rivalry » در Mon 12 Feb 2007 و ساعت 3:56 |

 

یه چیزی همیشه منو اذیت میکنه . اونم اینکه چرا ما فکر میکنیم حتما وقتی میدونیم که یک گی هستیم باید هم حتما  بی اف داشته باشیم ؟

بارها از دوستام شنیده ام که وقتی میگن تنها هستیم این تنهایی را فقط به داشتن بی اف ربط می دن . ولی مگر ما نمیتونم با دیگران دوست بشیم ؟ چرا سعی نمیکنیم برای اینکه کمکی هم به خودمون بکنیم راحت به دوستمون بگیم که عزیزم من یک همجنسگرا هستم دوست داشتی با من باش دوست نداشتی تو را بخیر و ما را به سلامت . مگه قراره وقتی با کسی دوست میشیم حتما بعدش هم باید با هم س . ک . س داشته باشیم ؟

مطمئنا خیلی از افرادی که دوروبرمون هستند میتونن راحت با این مساله کنار بیان ولی باید خودمون نیز زحمت بکشیم. وقتی با کسی که دوست هستی و به هم اعتماد دارید چه ایرادی داره که باهاش هم صادق باشیم ؟ چرا نمیخواهیم این واقعیت را به خود بقبولانیم که اینجوری رابطه دوستیمون هم بهتر میشه خیلی از انتظارات کمتر میشه و بیشتر میتونه تو را درک کنه و کاری هم نمیکنه که به احساس ظریف تو لطمه بخوره.

متاسفانه ما دوستیهامون را محدود میکنیم و کسی را دوست خودمون میدونیم که حتما بی افمان باشه میدونم خیلی ها هم هستن الان دقیقا همینجوری هستن که من میگم و راحتر از بقیه هستند یعنی با بقیه دوستاشون هم راحتند و صادقانه گفته اند که یک همجنسگرا هستند.

لطفا تنهاییها را تنها در داشتن و نداشتن بی اف خلاصه نکنید

 

+ نوشته شده توسط « rivalry » در Fri 26 Jan 2007 و ساعت 2:23 |

 

روز مرگم هر چه می خواهید کنید
عشق خواهید شور خواهید یا که خوشحالی کنید

روز مرگم گریه ای از غم برایم نیست چون
منکه خوشبختم! چرا از بهر من زاری کنید

ما که رفتیم هان! شما مینید و احوالات ما
فکر خوشبختی در ان دنیای پنهانی کنید

اندر این دنیای چه ماند از ما به جز نامی که بود
پس در این دنیا شما هم فکر بیداری کنید

 

+ نوشته شده توسط « rivalry » در Tue 23 Jan 2007 و ساعت 22:16 |

 

چقدر تلخ بود وداع تو

بار تلخ جدایی ات را اینک من به دوش میکشم

راستی فرصت داری ؟!

کسی از تو پرسیده ؟!

تو هیچ جوابی داری ؟

« این بود سزای عاشقی ؟ »

بعد از مدتها وبلاگ  زیبایی را از دست دادیم به همین سادگی . راستی کسی علتش را میداند ؟

***

لازم به توضیح است که وبلاگ عاشقانه های اروس نیز چند روزیست باز نمیشود آیا آدرسش عوض شده یا خدای ناکرده او نیز به جمع بقیه پیوست ؟ امیدوارم او دیگر وبلاگش را تعطیل نکرده باشد

چه آغاز خوبی بود امسال و چه قدم میمونی داشتم من .  باید به خودم تبریک بگویم در نحسی ام شکی نیست ٫

 

 

 

+ نوشته شده توسط « rivalry » در Thu 18 Jan 2007 و ساعت 17:24 |

+ نوشته شده توسط « rivalry » در Thu 11 Jan 2007 و ساعت 18:24 |
 

تو می نشینی و غرق لحظه های خودت و من در اندیشه رهاییم . نمیدانم آیا هنوز باید امیدوار باشم . آیا میتوانم حقیقتم را دیگر پنهان کنم ؟! اصلا مگر اهمیتی هم دارد . وقتی تو قبول میکنی من چرا باید خود را بیش از این در حصار اندیشه ام محبوس کنم

بگذار امروز نیز بگذرد

+ نوشته شده توسط « rivalry » در Wed 10 Jan 2007 و ساعت 9:5 |
 

بنویسم شاید من نیز آرام بگیرم راستش وقتی به این وبلاگها نگاه میکنم در بیشتر آنها یه غمی را میشه احساس کرد انگار در بین ما این غم مثل یه ژن در وجودمان باشد. وقتی میخواستم شروع به نوشتن کنم گفتم شاید کسی خوشش نیاید . من هم به جمع وبلاگ نویسها اضافه شدم . پیش از این می نوشتم اما با موضوع و در دنیایی دیگر. هر چه دوستان اصرار داشتند نمیخواستم در این مورد چیزی بنویسم با اینکه خودم را قبول کرده ام اما نمیتوانم از این بودن و از این نوع بودن بنویسم من هنوز هم برای رهاییم مبارزه می کنم من میترسم.

جای بسی خوشحالی است که در بین وبلاگ نویسها ما نیز به اندازه کافی وبلاگ داریم هرچند خیلی کم و حتی تا حدودی نا آشنا. با این همه جای خوشحالی است .

همجنسگرایی دیگر واژه ای عجیب و غریب و وحشتناک نیست . دیگر دیگران چه بخواهند چه نخواهند همجنسگرایان توانسته اند خود را حتی اگر به زور هم باشد رسمیت ببخشند . هنوز فرصت هست. هنوز میتوان امیدوار بود .

نمیخواهم به دیگران افتخار کنم و نمیخواهم بگویم فلانی نیز مثل من بود یا هست . دیگران هرچه بودند یا هرچه هستند برای خودشان و من و شما نیز برای خود .

میگویند صادق هدایت و فریدون فرخزاد و سعدی و ... همجنسگرا بودند گیرم که چنین باشد یعنی این گره ای از مشکل من حل می کند ؟!

دوست دارم بنویسم و نمیخواهم یک مسیر مشخصی را بروم یعنی نمیخواهم وبلاگ را تنها به یک چیز  اختصاص بدهم دوست دارم فقط بنویسم.

 

+ نوشته شده توسط « rivalry » در Tue 9 Jan 2007 و ساعت 22:56 |